چونان خرس زخم خورده ای بود.....وقتی مرا عبادت می کردی
در مزرعه ی درونم بتاز...اسب وحشی رم کرده ی من
عشق بازی کن با ذهن یائسه ام
کنار بنجره ی اتاقم بمان هر شب...تا قلقلک شود این حس خاک گرفته
لعنت به تو اگر باکرگی ذهنم را به لجن بکشی...
هنوز هم نمیتونم فرق بین فکر و احساس رو تشخیص بدم/ولی میدونم که یک اشتراک با هم دارند: "اشتباه"...
اینکه بذاری و بری
--------------------------
دختر بودنم
در زیر استعمار مردانگیت!! پاره شد...
نهری پر آب است جاری شده از بهشت
ای بلورین اندام
سینه هایت /گویهای آتشفشان/ که میخواهم آنقدر بمکم تا شیره ی درونت را در درونم جاری کنم
دستهایت لمس باران بهاری را برایم به ارمغان میآورد
گلاب خاتون
باز کن آن تکه ی گلی رنگ کهنه را از سرت
تا گیسوان طلایت / همچون مادیان وحشی بر صورتم بتازند
باز کن آن مرواریدهای سپید ردیف را
تا آن حلزون داغ را بر روی زبانم احساس کنم/ ای بوسه هایت یادآور شیره ی انگور
مدهوش کننده /بی همتا
من آن رگهای آبی متورم را در زیر انگشتانم لمس میکنم
که چگونه خون تمنا در آنان جاریست
می خواهم لغزیدن اندام ماهی گونه ات را در زیر بازوانم احساس کنم
تو را تا فتح قله های لذت خواهم برد .................... آنگاه برو...
کفن من باید از جنس من باشد
اما دستی از پشت پرده مدام بافته هایم را می شکافد و مرا عریان و بی کفن میخواهد
مرا از جنس خودم نمی خواهد
در سرزمین من هیچ رستاخیزی رخ نمی دهد
سرزمین اسپرم های بی بارور و بچه های مدفون شده در توالتهای عمومی
مردهای کثافت و مغرور
زن های هرزه و حسود
چه گه بازاریست این وطن !
و من همچنان / بی کفن / آواره در خیابانها / بدنبال گوری/ شاید ...
میخوای کمکم کنی؟ شاید هم توی شلوارم دنبال ِ چیزی میگردی ! قطرات ِ عرقی رو که از روی پشم های سینه ات آویزون شده رو حس میکنم ، بوی حریصی میده .
به مرد بودنت می نازی ؟ تصویر توی ذهنت رو دارم می بینم ، مطمئنی که زن ها همیشه زیر خوابت هستن...
- ببخشید آقای رئیس ، فکر کنم زیر نافتون ، آره همونجا ، زیر شلوار، یک جوش گنده زد، همین الان، چه بادی کرده !
.
.
.
.
نه آقای رئیس ، من نمیخوام اینجا استخدام بشم ...راستی ببخشید ، من تا حالا ندیده بودم رئیس یک شرکت،یک آخوند باشه!!!
آن مرد آمد
آن زن آمد
دارا آمد
سارا آمد
آن مرد با نان آمد
آن زن با گل آمد
دارا با قلم آمد
سارا با انار آمد
...
آن نامرد آمد
ان نامرد با تقلب آمد
آن نامردان آمدند
آن نامردان با تفنگ آمدند
آن نامرد فرمان داد
" آتش "
نان ِ مرد خونین شد
گل ِ زن پرپر شد
قلم ِ دارا شکست
انار ِ سارا له شد
...
نامرد ، حاکم ماند
خدایا !
چرا هنوز خوابیده ای ؟
مگر صدای ما را هر شب ، از پشت بامهایمان نمی شنوی ؟
خدایا !
شاید پیر شده ای ! شاید گوشهایت سمعک می خواهند ؟!
زود باش ! سمعک را بزن
من و هم خشم هایم ، امشب آویزان بر دار ِ حلاج ، چشم انتظار ِ معجزه ای رسولانی ، از روی پشت بامها صدایت خواهیم زد
حواست باشد ، وحشیمان نکن !
الله اکبر
الله اکبر ...
آی پرنده
برای حرمت پرواز
اگر می توانی
آسمانت را هم عوض کن...
(گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور نمی ماند
والا پیامبر " محمد" )
از نوک ِ پستانهایت تا لبانت،فاصله ی شهوت انگیز ِ گردن است که میخواهم مدام،این مسیر ِ پر رگ و داغ را بالا و پایین کنم.
اندام شیری رنگت،داغ تر از روزهای ِ تابستانی.
این نور که بر پنجره ام تابیده،نور ِ روز نیست،سرانگشتان ِ توست که چون مشعلهای منظمی چشمانم را روشن کرده،آنگاه که دستانت را بر روی گونه ام میکشی.
خاتون !
در بامدادان،دست و رو نشُسته هم بوی گل میدهی.دهانت بوی نعنای تازه میدهد.
وقتی که میروی بسترم بوی نم ِ باران میدهد از رطوبت اندام مخملینت.
رنگت همیشه برایم تازه خواهد ماند . بی پناه نمانی خاتون.